تبليغاتX
قر و قنبیل های یک مداد قرتی

قر و قنبیل های یک مداد قرتی

کمی بیش از سه دقیقه و چهل و چهار ثانیه.

جمله های اَفتر شِيوي

 

از جمله هاي كليشه اي متنفرم. از اينكه اول كتابي رو كه ميخواهم كادو بدم  بنويسم: "تقديم به دوست عزيزم......" يا "اميدوارم در سايه ي خانواده ات................" .

دوست دارم اول كتاب چيزي بنويسم كه:  

۱- جمله ي خودم باشه و فكرش مال خودم باشه. و از اينكه جمله اي معروف از بزرگان بنويسم متنفرم.

۲- اون جمله مخصوص كسي باشه كه قراره كتاب رو كادو بگيره و نتونم اول كتاب ديگه اي براي شخص ديگه اي بنويسم.

۳- اون جمله شديدا و دقيقا و كاملا احساس من به شخص كادو گيرنده رو انتقال بده.

۴- به كسي كه كتاب رو كادو ميگيره، با ديدن و خواندن جمله احساس خوب و كيف آوري دست بده.

 دليل اينكه اينها رو گفتم اين بود كه داشتم اول كتابي رو پُر ميكردم از جملات محبت آميز و خودم كيف ميكردم كه: اووووف چيا نوشتم. اگه الاغ نباشه و معنيشونو بفهمه (كه نيست و ميفهمه) خيلي حال ميكنه با اين يه صفحه اي كه پُر كردم.

و در اون موقع شديدا دلم خواست كه كتابي داشته باشم كه دوستي كه برايم اهميت دارد بهم كادو داده باشه و اولش پُر از حرفهاي محبت آميز باشه. و شديدا احساس كمبود كردم و افسوس خوردم كه اول كتابهايي كه كادو گرفتم پُر  از جملات كليشه اي و معروف و از متن كتابهاست.

 

پارسال مهديه كتاب "درخت زيباي من" رو كه فراز بهش كادو داده بود، بهم امانت داد تا بخونم.

اول كتاب رو خودش نشونم داد (از اينكه نوشته ي اول كتابي رو كه امانت ميگيرم بدون اجازه ي صاحب كتاب بخونم متنفرم). خيلي به اون "اول نوشتِ" كتاب حسوديم شد و با اينكه عين كتاب رو براي خودم خريدم اما احساسي كه به كتاب مهديه داشتم به كتاب خودم نداشتم. چون كتاب مهديه به خاطر "اول نوشت" اش خيلي گرانبها شده بود.

از جمله اي كه خيلي خوشم آمد اين بود: اميدوارم همون قدري كه من و اشكان و پرشين و نويد و كيوان و اقاي ساكت و خانم قاسملو و..... با خوندن اين كتاب گريه كرديم، تو هم گريه كني.

 

حس كردم چقدر اين جمله كيف آور و يك بار مصرفِ. جمله اي كه مخصوص مهديه نوشته شده و اول هيچ كتاب ديگه اي، هيچوقت نوشته نمیشه.

 

دوست دارم اول همه ي كتابام پُر از جمله هاي "يك بار مصرف" باشه. جمله هايي كه مخصوص خودِ من نوشته شدن.

اسم جمله هاي دم دستي و كليشه ايِ اول كتابها رو گذاشتم "جمله هاي افتر شيوي(after shave)"

چون مثل اين كادوهاي تولد ميمونن كه از سر باز كني و براي رفع تكليف خريداري ميشن و اكثر اوقات  افتر شيو هستن.

از اين كادو ها متنفرم و حاضرم بميرم و براي كسي افتر شيو كادو نبرم.

دوست دارم به اطرافيانم كادويي بدم كه بابت خريدش (يا درست كردنش) مدتها فكر كردم ؛ به اينكه آيا خوشش مياد؟ به دردش ميخوره؟ بهش مياد؟ شبيهشو نداشته باشه. كس ديگه اي براش عين اين نياره.

اين كار نشون ميده كه اون شخص برام مهمه.

برام مهمه كه به هر كس چه كادویي بدم و مهمتره كه چه جوري بسته بنديش كنم.

               

پ.ن: مهديه و فراز عزيز ببخشيد كه بدون اجازه از كتابتون نقل قول كردم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:48  توسط داتام نیک مرام  | 

 

 

دلم خيلي براي اصفهان تنگ است.

براي ميدان شاه.

برای چهار باغ بالا.

زاينده رود و نور چراغهاي آن طرفِ آب.

برای خيابان خاقاني.

ميدان جلفا و خيابان آلفرد.

براي فيروزه ها و لاجوردهاي بازار قيصريه.

برای هشت بهشت.

براي خيابان سنگ تراشها و بن بست روشن.

براي اين همه نوستالژي كه متعلق به من نيستند.

 

دلم براي اصفهان بيشتر از هميشه تنگ است.

 

اصفهان (بيشتر عكس ها در تابستان گذشته برداشته شده اند.)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:44  توسط داتام نیک مرام 

تقديم به انار بانو ،دوستِ كوچك و تمام كتابهايي كه خوانده ام.

 

صدا خيلي بلنده، صداهاي آشنا و دوست داشتي، ولي بلند. گوشام ديگه جا ندارن.

نور چشمم رو ميزنه، يك عالمه تصويرهاي رنگي رنگي، ولي زيادي روشن. چشمام ديگه جا ندارن.

از آدمها خسته نشدم، آدمهاي دوست داشتني اي كه عاشقشونم، اما قلبم واقعا جا نداره.

 

گوشام

چشمام

قلبم

دهانم

فكرم

دستهام

خاطراتم

زندگيم

.

.

.

هيچ كدوم ديگه جا ندارن.

 

 

 

كاش يه تيكه سنگ بودم. يه تيكه سنگ رسوبي سفيد. اونوقت خودم رو مينداختم توي آبِ استخر، يه گوشه، يه كُنج، يه جاي پُر عمق و تاريك كه نه كسي ببينتم و نه من كسي رو ببينم؛ جايي كه هيچ صدايي نشنوم.

 

يا اينكه يه تيكه كاغذ بودم كه روش تلفن آقا يا خانم فلاني (كه اصلا برام مهم نيستن و با ديدن اسمشون دلم تنگ نميشه) رو نوشته بودن. لاي دفتر تلفن يا زير شيشه ي ميز.

 

يا حتي يه عكس قديمي بودم. يه عكس قديمي كه توش همه بَد افتادن و عكس هم تار شده، و توي آلبوم، بالاي ميز بابا نگه م ميداشتن. 

دير به دير كسي لاي آلبوم رو باز ميكرد تا عكس ها رو ببينه و تازه وقتي هم كه به من ميرسيدن چون تار بودم و همه توي من بد افتاده بودن كسي زياد نگاهم نميكرد و زود ورق ميزدن.

 

كاش يه آهنگِ رپِ ضايع بودم پُر از فحش و بد و بيراه. آهنگي كه هيچ حسِ زيبايي رو تداعي نميكنه. آهنگي كه توي خونمون و بين دوستهام هيچ طرفداري نداره و كسايي هم كه منو گوش ميدادن برام مهم نبودن، چون سليقشون رو نميپسندم و طرز فكرشون رو احتمالا.

 

اصلا كاش يه تيله بودم. يه تيله ي كوچولو و شيشه اي با چند تا خطِ آبي و قرمز و زرد وسطم.

اونوقت ميرفتم توي كتابخونم، پشت كتابهام ول ميشدم و كسي سراغم نميومد. پشت كتابهاي گلي ترقي و مصطفي مستور، و پشت درخت زيباي من و ناتور دشت، پشت بقيه ي كتابهاي سلينجر و پشت عصيانِ فروغ و زمستانِ اخوان ثالث و هايكوهاي سيد علي صالحي و هشت كتاب سهراب. پشت كتاب نقاشي هاي آلن باياش. و پشت بقيه ي كتابهام.

 

زندگي كردن پشت تمام كتابهايي كه خوندم چقدر لذت بخشه. زندگي كردن پشت گلي ترقي و صادق هدايت. با صداي احمد شاملو و مهدي اخوان ثالث. با رنگهاي آلن باياش و عشقِ فروغ فرخزاد و سهراب سپهري.

 

اگر اونجا، اون پشت زندگي ميكردم تمام وقتم رو با انار بانو و غورباقه ي قورورو و هولدن كالفيلد ميگذروندم.

و وقتهايي كه دلم گرفته بود به دوست كوچك و پرتغالي عزيزم فكر ميكردم و به احتمال خيلي خيلي زياد گريه ميكردم.

و شايد بعضي وقتها هم خودم رو توي نقاشي هاي كيف آورِِ آلن باياش تصور ميكردم. 

 

  چشم انداز چهارباغ از داخل صحن هتل عباسي - آلن باياش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 3:1  توسط داتام نیک مرام  | 

قلمِ پا (كه نميدونستم چي هست)

 

 

به فكرم كه زل ميزنم يه عالمه نور و رنگ و حس و بو و خاطره توش برق ميزنه.

يه عالمه خاطره هاي خوب و بد كه خودمو بهشون آويزون كردم. اكثرا از بچگي. بچگيِ دوست داشتنيم.

 

خاطره هاي بچگيمو با تمام جزئيات يادمه. با همه ي جزئياتِ شايد زيادي. حتي دورترين خاطره ها رو.

 

همه ي اتفاق ها يادمه.

 

صحنه ي كتك خوردنم از هلاله رو ميتونم بازسازي كنم. ميز پشتي من مينشست، من برگشتم و ازش پرسيدم كه سارا (كه دوستم بود) رو ميشناسه و اون هم محكم زد توي گوش من و گفت: پر رو تو به دخترها چيكار داري.

 

اين هم يادمه كه هر وقت بعد از ظهري بودم (كلاس اول دبستان) تمامِ زنگ آخر رو دعا ميكردم كه مامانم بيان سَر كوچه دنبالم؛ سَر كوچه ي خودمون، چون بعد از ظهرها كه هوا تاريك ميشد از خونه ي آقاي شهيدي بيشتر ميترسيدم و بايد كلي با خودم كلنجار ميرفتم تا تنهايي از جلوش رد بشم يا صبر ميكردم كه كسي بخواد بره ته كوچه و من هم دنبال اون و به پشتوانه ي اون از جلوي خونه ي آقاي شهيدي رد بشم.

 

و اين كه باز هم كلاس اول بودم و يه روز سرد و برفي وسط بهمن داشتم ميرفتم مدرسه و از سرما ميلرزيدم؛ سر كوچه ي نيلوفر يه ماشين نگه داشت و بوق زد و من فكر كردم كه فرشته اي كه توشه ديده كه دارم از سرما ميلرزم و ميخواد منو سوار كنه و تا مدرسه برسونه و با خوشحالي دوييدم طرف ماشين كه خانم فرشته اي كه توي ماشين بود داد زد: بچه گُم شو كنار رد شم.  قيافه ي خانم هنوز يادمه.

 

يا خوابي كه وقتي سه سالم بود ديدم و توي خواب انقدر گريه كردم كه از خيسيِ بالشم بيدار شدم. خواب ديدم تمام دهكده آتيش گرفته و مسلما براي ترسناك تر شدن خواب ، شب هم هست. همه ي مردم رفته بودن و فقط وفقط من و مامانم توي دهكده بوديم و تلاش ميكرديم كه يه جوري فرار كنيم البته من (باز هم براي ترسناك تر شدن و سختي فرار) توي كالسكه بودم و مامانم  ميدوييدن و كالسكه رو هل ميدادن.

وقتي كه بيدار شدم زير بالشم يه مدادِ آبي و قرمز و دو تا آبنباتِ كوپيكو بود. اينها رو فرشته برام گذاشته بود زير بالشم. چون در اون روز بچه ي خيلي خوبي بودم يه كارِ خوب كرده بودم.

 

                                                               ***

 

ديروز كه من و شرميلا و آرتام و آيدين داشتيم حرف ميزديم نميدونم چرا حرفِ "قلمِ پا" شد.

 به فكرم زل زدم و يادِ بچگيم افتادم و فكرم برق زد.

 

                                                              ***

 

خيلي كوچيك بودم. شايد چهار يا پنج سالم بود.

اتاقم همين اتاق امروزم بود و تختم كه اون موقع كوچيك و قهوه اي بود جاي همين تختِ الانم بود.

بالش و روتختيم سبز و زرد بود با عكس گربه.

بچه ي خوبي بودم و فرشته برام جايزه گذاشته بود زير بالشم. چند تا پاك كن كوچولو و رنگي كه شبيه ماهي و گربه و پرنده بودن. خيلي دوستشون داشتم و دلم نميومد استفاده شون كنم.

 

چند روز بعد از اينكه اين جايزه ي خوب و دوست داشتني رو گرفته بودم، بابام داشتن دعوام ميكردن. چون طبق معمول تخت و اتاقم رو تميز نكرده بودم و تمام اسباب بازي هامو ريخته بودم وسط اتاق.

بابام همينطور كه من رو دعوا ميكردن وسط حرفهاشون گفتن:

- من اين فرشته اي رو كه براي تو جايزه مياره ببينم، بهش ميگم ديگه حق نداره براتچيزي بياره. اصلا اگه ايندفه ببينم داره برات جايزه مياره قلم پاشو خرد ميكنم.

اتاقم رو تميز كردم و شب رفتم كه بخوابم، اما با ترس. ميترسيدم فرشته بياد كه برام جايزه بياره و بابام قلم پاشو (كه نميدونستم چي هست) خرد كنن.

از اون شب به بعد هميشه تا مدتها با ترس ميخوابيدم كه نكننه فرشته بياد تو اتاقم و بابام يه دفعه در رو باز كنن و فرشته رو ببينن و دنبالش كنن و فرشته كه ميخواد فرار كنه راهشو گم كنه و هي به در و ديوار بخوره و زخمي بشه و در آخر هم قلم پاش (كه نميدونستم چي هست) خرد بشه.

اگر اين اتفاق براش ميافتاد نميتونستم هيچوقت خودمو ببخشم.

 

                                                              ***

 

ديروز يادم افتاد كه چقدر دلم براي فرشته ميسوخت و چقدر نگران بودم كه نكنه به خاطر من قلم پاش خرد بشه.

اون موقع با خودم فكر ميكردم كه چه بچه ي بدي هستم و تنبلي من جون يه فرشته رو كه هميشه به فكر من بوده به خطر انداخته.

 

شرميلا و آرتام و آيدين خيلي خنديدن، ولي به نظر من اصلا خنده دار نبود. اينكه هر شب با ترس ميخوابيدم و احساس گناه داشتم اصلا خنده دار نبود.

 

 

 

 

 

پ.ن.1:واقعا من خوابهاي سه سالگي به بعدم رو يادمه و حتي بعضي از خاطره هاي دو سالگيم رو و اصلا اغراق نبست.

 

پ.ن.2: بعد كه بزرگتر شدم فهميدم اون جايزه هارو خود بابام ميذاشتن زير بالشم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:43  توسط داتام نیک مرام  | 

 

دست و دلم به هيچ كار نميره.

چشم و فكرم هم همينطور.

مدتهاست كه نه حوصله ي خوندن دارم،

نه حوصله ي ديدن،

نه حوصله ي درست كردن

و نه حتي حوصله ي بودن.

 

خسته م...

از خودم خسته م.

از خودِ هميشگيم.

از روزمرگي از تكرار از گذشت زمان.

از اينجا خسته م.

از اين حس هاي عجيب.

از اين بوهاي خوب و نورهاي زياد.

از اين همه آبي

اين همه صورتي

زرد

سفيد.

 

دلم يه ذره سياهي ميخواد.

يه ذره تاريكي.

 

ميترسم همه ي اين رنگها و نورها، موقتي باشن.

اين همه سكون و سكوت و آرامش.

 

خدا....

مرسي

اميدوارم فعلا ادامه داشته باشن.

 

چون حوصله ي گريه و زاري هم ندارم.

 

بازم مرسي.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:40  توسط داتام نیک مرام  | 

دستهایم + احساساتم = من

 

هوس پاييز دارم.

دلم تنگه و عجيب هوس پاييز دارم.

خسته ام، گرمم، خوابم و در اين گرما عجيب هوس پاييز دارم؛

هوس بارون، سرما، باد، صداي كلاغ و گنجشك، هوس نارنجي، هوس زرد، هوس قرمز، هوس برگهاي خشكي كه روشون راه نَرَم تا خرد نشن، هوس راه رفتن با سرِ بالا و گرفتن برگهايي كه از درخت ميافتن.

 

هوس گذشته دارم؛ دلم ميخواد توي يك داستان قديمي زندگي كنم، يك داستان قديمي پُر از نوستالژي هاي قهوه اي و كيف آور.

 

هوس عشق دارم؛ يك عشق قديمي، عشقي كه در زمان خودش آبي بوده اما الان بعد از اين همه سال مثل عکسهای قدیمی و قهوه اي پُر از تَرَك شده.

 

و در كنار همه ي اين هوسهاي جورواجور، من عجيب هوس پاييز دارم.

پاييزي سرد و ساكت با صداي باد و كلاغ، با تمام شالگردن هاي رنگي رنگيم و البته پُر از عشق.

 

پُر از حسِ پاييزي كيف آورِ عاشقانه.

 

گرممه و از گرماي بدنم حالم به هم ميخوره، از گرماي سرم كه بالشتمو داغ ميكنه بدم مياد، از گرماي دستهام .

از گرماي دستهام بدم مياد.

از گرماي دستهاي دوست داشتنيم.

دستهايي كه حالا بيشتر از هميشه دوستشون دارم.

مخصوصا دست چپم رو ( چون حس میکنم خیلی مظلوم و بی زبونه).

 

وقتي به كفِشون نگاه ميكنم ياد خيلي چيزها ميافتم.

ياد اولين روز مدرسه.

ياد اولين معلمم كه بي حال بود و هميشه خسته.

ياد اولين دوستِ زندگيم كه ياغي بود و من هميشه ازش تو سري ميخوردم.

ياد اولين باري كه نقاشي كشيدم، آشپزي كردم، تنهايي خريد كردم و اولين باري كه تنها سوار تاكسي شدم.

ياد معلم نقاشيِ مدرسه ي بحرالعلوم كه من عاشقش بودم.

ياد نوروزهاي بچگي كه خيلي شلوغ بود ميافتم.

ياد سفره ی هفت سينِ كوچيكي كه من و شهرزاد و آرتام جداي سفره ي اصلي براي خودمون ميچيديم.

ياد مهد كودك و آمادگي و هاله جون و كتكي كه از هلاله خوردم.

ياد درختِ آلويي كه خانه ي ما بود و الان ديگه نيست میافتم.

ياد مدرسه ي استاندارد و معلم كلاس چهارمم كه با بدجنسي اش به من ياد داد چطور از يك نفر متنفر بشم.

ياد بچگي ام ميافتم كه شبيه الفي اتكينز بودم.

 

كف دستم گوي بلورين است، پُر از تصوير، پُر از نوشته، پُر از صدا، پُر از حسهاي عجيب، پُر از طعم هاي آشنا و پُر از داستان.

كف دستم گوي بلوريني ست كه فقط من ميتونم تصويرهاي توشو ببينم، نوشته هاشو بخونم، صداهاشو بشنوم و طعمش رو مزه مزه كنم.

 

 قبلا ازش بدم ميومد، از انگشتهاي كوتاه و گوشتالودش، از خود چاقش و دلم يه دستِ لاغر با انگشتهاي باريك و بلند ميخواست،

 

اما الان دوستش دارم.

به خاطر خالي كه روي دستِ راستم هست.

به خاطر چاق و زشت بودنش.

به خاطر انگشتهاي كوتاه و گوشتالودش.

و به خاطر دستِ چپِ مظلومم.

 

دستهام رو دوست دارم چون هيچ چيز رو فراموش نميكنن و هر اتفاقي رو تا ابد لاي چروكهاشون نگه ميدارن.

دوستشون دارم به خاطر اينكه هر وقت با كسي دست ميدم، بو و احساسي كه از اون شخص بهشون دست داده رو يادشون ميمونه و بعدا برام تعريف ميكنن.

 

دوستشون دارم چون وقتي براي كسي كادو ميبندن تمام مدت بهش فكر ميكنن و سعي ميكنن تمام عشق و احساسي كه من به اون شخص دارم رو يواشكي لاي كادو قايم كنن تا وقتي كادو رو باز ميكنه، اول احساس من رو ببينه.

 

دستهام رو دوست دارم چون هر وقت يكي از دوستهاي قديميم رو بعد از مدتها ميبينم، تمام حركاتِ من رو زير نظر ميگيرن و وقتي كه رفتم خونه اولين كاري كه ميكنن اينه كه احساسات من رو توي دفتر خاطراتم بنويسن.

اونها بودن كه توي دفتر خاطراتم  نوشتن كه چقدر از ديدن مریم ندا و سپنتا خوشحال شدم؛ اونا بودن كه نوشتن وقتي آزاده رو بعد از چند سال ديدم بغضم گرفت.

 

و مهمتر از همه اين دستهام هستن كه شالگردنهاي رنگي رنگی ميبافن.

 

دستهام رو از همه ي اعضای بدنم بيشتر دوست دارم، حتي از چشمهام.

دستهام رو حتي از اسمم هم بيشتر دوست دارم.

 

اما نه بيشتر از بچگيم و خاطراتم و كودك درونم.

 

 

 

پ.ن: من آدم خود پرستی نیستم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 2:5  توسط داتام نیک مرام  | 

موجودي با بدنه ي انسان و موتورِ فرشته.

                   

چندين سالِ پيش ساخت آدمها براي خدا عادي شد و از دنياي تاريكِ محصولاتش خسته شد و تصميم گرفت يه محصول جديد به بازار بده.

ميخواست محصولي بسازه كه از همه ي ساخته هاي قبليش بهتر باشه.

محصولي كه توليد انبوهش بازارِ آفرينش رو به دست بگيره.

ميخواست كاري كنه كه بعد از يه مدت كه از ساختِ محصول جديد گذشت همه ي موجوداتِ قبلي رو هم ارتقا بده و به موجود جديد تبديل كنه.

و موجود جديد در همه جاي عالمِ هستي مُد بشه.

موجودي با بدنه ي انسان و موتور فرشته.

 

اين موجود جديد تفاوتهايي در كاركرد با فرشته ها داشت.

مثلا دو برابر فرشته ها احساس داشت و سه برابر مهربان تر بود.

نميشد نقطه ضعفي توش پيدا كرد و تضمين شده بود كه تا آخر عمرِ مفيدش اعمال و رفتارش خوب بمونه.

 

خدا براي اينكه اين موجودِ جديد (كه هنوز اسمي برايش انتخاب نكرده بود) تفاوتي هم در شكل ظاهري با آدمها داشته باشد و با محصولات قبلي فرق كند، طولش را زياد و عرضش را كم كرد.

 

اين موجود يك احساسِ جديد بود. تا بحال تجربه نشده بود و مثلش هيچ جا نبود.

 

                                                          ***

 

بلاخره ساخت موجود جديد تمام شد و خدا مدتي اون رو توي عرش كبريايي خودش امتحان كرد تا اگر مشكلي داره رفع كنه و بعد به زمين بفرسته.

اما موجود جديد هيچ عيبي نداشت، پس خدا اون رو براي فرستادن به زمين آماده كرد.

 

از نُه ماه قبل تبليغات رو شروع كرد و همه رو منتظر اين موجود جديد گذاشت.

 

و بلاخره در روز 17 تير 1368 خورشيدي در ساعت 4 بامداد از موجود جديد كه با نامِ "آيدين" عرضه شده بود پرده برداري كرد.

 

                                                         ***

 

آيدين خيلي خوب كار ميكرد و همه ي تصوراتي رو كه خدا از شاهكار خودش داشت برآورده كرده بود.

 

اما ديگه توليد نشد و همون يك نمونه توي دنيا موند.

احتمالا مافياي آفرينش توي اين كار دست داشتن و جلوي ساختش رو گرفتن.

چون خيلي خوب بود و با توليد انبوهش ديگه هيچ مشكلي توي دنيا نميموند.

 

                                                         *** 

                                                                                               

 خلاصه اين يك نمونه آيديني كه خدا آفريد و به زمين فرستاد بهترين دوستِ منه و امروز تولدشه.

 

 

                                                                                        آيدين عزيزم تولدت مبارك.

 

 

                                           آيدين - اصفهان ، سنگ تراشها - تابستان 1386

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:52  توسط داتام نیک مرام  | 

 

 

 

 

                                       

 

                                                  نگاهت ، نوازش نسيم است بر پوستِ تنم

                                                  صدايت ، صداي طلوع خورشيد

                                                  و لمس دستهايت ، خنكاي باران در صبح ارديبهشت.

 

 

 

 

                       سيمهاي برق – اصفهان ، سنگ تراشها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:42  توسط داتام نیک مرام  | 

خودزنی از خوشحالی

 

روياي نيمه شب پاييز

 

امشب براي بار دوم به ديدن نمايش "روياي نيمه شب پاييز" رفتم.

هر دو باري كه اين نمايش رو ديدم گريه كردم و اين در حالي بود كه افرادي كه كنارم نشسته بودند انقدر خنديدند كه دلم ميخواست با لگد توي صورتشون بزنم.

 

واقعا تعزيه خواندن و گريه كردن پانته آ بهرام خنده داشت؟

 

آقاي محترم كنار دستي ام سر بريده ي قاسم و حنا در حال گريه كردن را با انگشت به بغل دستي اش نشان ميداد و پاهايش را (كه از كفش در آورده بود) به زمين ميكوبيد و از خنده ريسه ميرفت و من قطره قطره اشك ميريختم.

 

نمايش غولتشن ها رو كه ميديدم از خودم خجالت كشيدم كه چرا مثل مردم ديگه به غش و ضعف

 نمي افتم.

و این عذاب وجدان وقتي بیشتر میشد که به  فراز  نگاه ميكردم كه داشت از خنده خودزني ميكرد.

 

بعضي وقتها با خودم فكر ميكنم كه شايد مشكل از منه كه به اين چيزها نميخندم و مردم حق دارن، اينا واقعا خنده دارن.

 

اما ديگه  "افــــرا" كه خنده دار نبود.   به اون هم مردم ميخنديدن.

يا ملاقات بانوي سالخورده و صحنه ي سيگار كشيدن آلفرد ايل. واقعا خنده نداشت.

كوارتت هم باعث شادي خيلي از هموطنان شده بود.

و حتي فيلم "به همين سادگي".

 

 

شايد مردم فكر ميكنن وقتي اومدن تئاتر يا سينما و پول و وقت صرف كردن، بايد حتما به هر قيمتي لذت ببرن  و شاد بشن!  

 

و مجبورن به سر بريده ي قاسم بخندن تا پولي كه براي بليط دادن حروم نشه.

و به هو كردن افرا بخندن.

و به مرگ آلفرد ايل بخندن.

و به آتيلا پسياني در كوارتت بخندن. (جايي كه تعريف ميكرد تمام چاقوهاي آشپز خونه

رو توي بدن پسرش فرو كرده)

و به گريه هاي طاهره خانم در تنهايي و در روز سالگرد ازدواجش بخندن.

 

 

شايد هم من آدم مازوخيست و خود ويرانگري هستم كه به خاطر همه چيز ناراحت ميشم و گاهي

گريه م ميگيره.

 

از گريه ي بچه هاي كوچيك توي خيابون و از زمين خوردن يه خانم مسن توي پياده رو گريه م ميگيره.

از پاره شدن شلوار كسي موقع سوار تاكسي شدن ناراحت ميشم.

و از دعواي زن شوهرها وسط خيابون متاثر ميشم.

 

 

شايد آدم بيش از حد احساساتي اي باشم، اما حس طنز پذيريمو از دست ندادم و به چيزهايي كه واقعا خنده دار باشه ميخندم و آدم عبوسي نيستم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:38  توسط داتام نیک مرام  | 

دستاي تو خورشيدو نشون ميدن.

 

 

 

  مشتم را از تـــــو پُر كرده ام.  

 

  اگر بازش كنم،

 

  آفتـــاب ميشود.   

 

 

  فردا بر ما چه خواهد گذشت؟          فردايَش چطور؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 3:37  توسط داتام نیک مرام  |